تبليغاتX
ماجراهای ساراناز

عشق و دلدادگی سابق ((خوش امدید ))

 

عشق ادعاست .... منم از آدمهای پرمدعا بدم میاد .

.

نتیجه : نقطه سرخط .

الهی بگردم نفمیدید چی گفتم

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 10:23 نويسنده ساراناز |

 

خدایا:

تو سوسک چی دیدی که بهش بال دادی به من ندادی

اگه پرواز میکردم میرفتم مینشستم لب یه پنجره ای و تا جا داشت نگاهش میکردم

حالا که بی قرارمی میخوام بگم عشقت پای تو میمونه

ممنونم از اون چشایی که اگه نبینه منو نگرانه

 

+ تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 17:19 نويسنده ساراناز |

خونه داداشم تو یزد دزد زده .همش پول نقد بوده  دزد پیدا کردن چون اشنا بود شکایت نکرده دزده گفته تا 5 امروز وقت بده پولتو میارم 5 شد 8 - 8 شد فردا صب . به داداش میگم مگه قرض کرده وقت میخواد برو شکایت کن . تو دزدم شانس نیاوردیم همه رو فیوز میگیره ما رو ............ زور دزد دم گوشت راست راست راه بره برا خودش .


+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 23:56 نويسنده ساراناز |

 

اهنگ پیشوازمو گوش داده میگه این چیه . چون حرف دلته گذاشتی .

خوبه خودتم میدونی یه کار کردی  اینو گذاشتم .

مهلت داده تا ساعت 11 عوضش میکنی والا .....................

+ تاريخ جمعه سوم تیر 1390ساعت 13:34 نويسنده ساراناز |

 

عروسی خودم نیست ولی به اندازه یه عروس داماد حجم کار برام گذاشتن . داداشم که یزد عروسمون تهران ... دنبال همه چی باید برم . در اینده انقد حرفه ای عمل کنم احتمالا میپرسن مگه دفه چندمته شوهر میکنی

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:21 نويسنده ساراناز |

 

دروغ اگه ادمها بگن : فراموشش کردم .... تموم شد ....  کمرنگ میشه ولی یه جرقه یه محبت باز برمیگردونه

یه چیزایی اصلا قابل تحمل نیس مثل خوردن کدو حلوایی  ولی اگه روبرویت بخوره تو هم یه ذره میخوری

این تحمیل ولی دوست داشتنی . جدیدا از تز به زور با محبت خوشم اومده .

سهم من از عشق این نبود

نفس بودی نه یک هوس هیچ کی نبود تو بودی بس

سهم من از تو خاطره اس

ربطش و مغزم میدونه که بافته ....حسم میدونه که تو حاله 

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:38 نويسنده ساراناز |

 

رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری گریه میکرد!

پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟...بدون وقفه میگفت: «تقی.....تقی!»

پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و

دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان آروم باش! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی

نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی صداش می کنند!!...

اونم زد زیر خنده!

ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده!!

مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "انگشت شست" اش ،بعد هم دلداری اش داد و آرومش کرد

گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟...

مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این

بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش

 می پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: «تقی.

+ تاريخ چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 21:38 نويسنده ساراناز |

 

دستامو نو میبریم بالا با هم دیگه میکنیم دعا

عمر زیاد بده خدا هم به مامان هم به بابا ،

خدا که ما رو دوس داره دعامونم قبول داره

چشم میاندازم به اسمون میگم خدایای مهربون

غصه رو از ما بردار مامان و بابا رو نگه دار

برای سومین سال متوالی با یه حس بچگونه میریم به استقبال روز پدر ..... به قول بابا وقت شوهرمونه هنوز شعر مهد کودکی براش میخونیم

+ تاريخ جمعه چهارم تیر 1389ساعت 22:3 نويسنده ساراناز |

 

بچه تر که بودم به موقعیت یه ادم منهای شخصیتش گفتم نه

الان که بزرگ تر از بچگی هستم بازم به موقعیت میگم نه ولی شخصیتش برام جالبه

بازم نمیدونم منطقی فکر کردم یا نه 

فکرم این ماه اصلا دلش برا من نسوخت خیلی خستم کرد

-------------------------------------------------------

میگه : فلانی  کلی ادم فروخته به اینجا رسیده .... بهش میگم من پول دارم بده  بهش کارش راه بیفته با سودش برگردونه هم من مزدا 3 میخرم هم اون با ادمهایکه میفروشه به یه جایی برسه

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 18:42 نويسنده ساراناز |

 

سرم گرمه ..... یا گرمه سرم .......

نمیدونم کدومش درسته ولی سر من هم گرم هم شلوغ ......

دلم برا تنهایی چراغ خاموش فکرایی که دوستشون دارم و اهنگهای همیشگیم تو خلوت شب تنگ شده

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 22:37 نويسنده ساراناز |

 بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نويسان